صدای سفید

تو بخون آدم مغرور

یه جای زیر این آسمون ابری توی یه د نیای کوچیک پر از دوز و کلک یه دختر کوچولوی تنها بود تنهای تنها فقط خودش بود و گلدون گل یخش که خیلی دوسش داشت حتی بیشتر از اونی که حالا باعث شده بود که برا برگردوندن آرامش از دست رفتش قرص اعصاب بخوره دیگه اون شادی همیشگی رو نداشت خیلی وقت بود که دیگه نمی تونست نقاشی بکشه آخه دستاش شکه بودن از اونچه دیده بودن دلش ریز ریز شده بود درست مثه اون کاغذای که یه روزی براش خیلی ارزش داشتن کاغذای که پر بودن از احساس اونم احساسات یکی که خیلی به نظر مهربون میومد مثه یه شمع کوچولوی قرمز خوشکل که یه روزی یه نفر اونو بهش داد یه نفر که خیلی مهربون به نظر میومد یه نفر که یه روزی بهش می گفت می خوام همه چیز تو باشم و تو هم همه چیز من احساس می کرد یه چیزی رو کم داره آرامش نداشت آخه اون کسی که همیشه تو قلبش مهمونش بود حالا اونو تنها گذاشته اونی که هر وقت ازش می خواست بره بیرون در جوابش می گفت زری من که چیز زیادی نمی خوام فقط بزار یه گوشه از قلبت مال من باشه اما حالا خودش رفته جاش هم خیلی خالیه اینو از چشاش میشه خوند چشای که هر وقت یاد اون روزا می افته پر از اشک می شن حالا فقط نگاش به ساعت که ببینه کی باید قرصاشو بخوره که مبادا یادش بره و دوباره بزنه یه چیزی رو بشکنه یه روزی اونقد شاد بود که همه از بودن باهاش لذت می بردن اما حالا...  

حالا فقط یه آرزو داره اونم اینه که اون آدم مغرور یه روزی بفهمه که چقدر یه نفر دوسش داشت و اون باهاش چیکار کرد !!!!!!!!

   + zary ; ٦:۳٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

 

اگر تنهاترين تنها شوم، بازخداهست. اوجانشين همه نداشتن هاست نفرين و آفرين ها بي ثمر است. اگر تمامي گرگها رها شوند و از آسمان هول و كينه برسرم بارد، تو مهربان جاودان آسيب ناپذير من هستي. اي پناه ابدي تو مي تواني جانشين همه بي پناهي ها شوي

   + zary ; ٥:۳٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٩ خرداد ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

 

هرگز دستي را نگير وقتي قصد شکستن قلبش رو داري هرگز نگو براي هميشه وقتي ميدوني جدا ميشي هرگز نگو ‏دوست داري اگر حقيقتا به آن اهميت نميدي درباره احساست سخن نگو اگر واقعا وجود نداردهرگز به چشماني نگاه نکن ‏وقتي قصد دروغ گفتن داري هرگز سلامي نده وقتي ميدوني خداحافظي در پيشه به کسي نگو تنها اوست وقتي در فکرت ‏به ديگري فکر ميکني قلبي را قفل نکن وقتي کليدش رو نداري کسي رو که دوست داري به اين آسوني ها از دست ‏نده,شايد هيچوقت کسي رو به اون اندازه دوست نداشته باشي

   + zary ; ٥:٢٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٩ خرداد ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

 

در دلم ترديد دارم عشق را فهميده ام يا فقط نوري ز عشق، من ديده ام گر که اين نور است پس عشق چيست يا که معشوق چنين اعجاز کيست تا کجا بايد برفت و در کجا بايد نشست تا به کي اين شيشه ي دل دم به دم بايد شکست در شکستن رازها پنهان و اسراري نهان بي شکستن در وجودش نيست اين درّ گران اين چه اعجازي است دل را مي برد صاحب اعجاز از بهر وصال جان مي خرد چون که جان دادي دگر دلداده اي عاشقي را مي خري و ساکن ميخانه اي من که مخمور مي و ساقي شدم ديوانه ام تا ابد هم ديوانه ي ساکن ميخانه ام

   + zary ; ۳:٠٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٦ فروردین ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

 

هميشه همينطور است.... يکي مي ماند تا روزها و گريه را حساب کند يکي مي رود تا در قلبت بماند تا ابد.... اشک هايت را پشت پايش بريزي رسم روياها همين است..... که تنها بماني با اندوه خويش روزها و گريه ها را به آسمان خالي ات سنجاق کني

   + zary ; ٢:۱٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٦ فروردین ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

 

نمي بخشمت .... بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي .... بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي .... نمي بخشمت .... بخاطر دلي كه برايم شكستي .... .. بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي ..... نمي بخشمت .... بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي ..... بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي .... و مي بخشمت بخاطر عشقي كه بر قلبم حك كردي

   + zary ; ٥:۳٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

 

چي بگم كه خيلي تنهام
مي دوني ياري ندارم
چي بگم كه غير غصه ديگه دلداري ندارم ديگه دلداري ندارم
هيچ كسي پا نميزاره
به سرابچه ي خيالم
هيچ كسي نداد جواب سوال بي جوابم
هر كي اومد دو سه روزي از دلم بازيچه اي ساخت
دلمم مثل عروسك ساده بود دل به دلش باخت
گله و گلايه اي نيست
بي وفايي رسم عشقه
عاشقا تنها ميمونن
بيمرامي مرام عشقه

   + zary ; ٦:۳٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

 

توي آسمون دنيا هر كسي ستاره داره
چرا وقتي نوبت ماست آسمون جايي نداره؟
واسه من تنهايي درد
درد هيچ كس نداشتم هر گل پژمرده اي رو تو كوير سينه كاشتم
ديگه باور كردم امروز كه بايد تنها بمونم
تا دم لحظه ي مردن هميشه تنها بمونم

   + zary ; ٦:۳٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

 

   + zary ; ۸:۱۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

 

ما چون دو دريچه رو بروی هم

                            آگاه زهر بگو مگوی هم

                                                      هر روز سلام و پرسش و خنده 

                                      هر روز قرار روز آينده        

                     اکنون دل من شکسته و  خسته است          

                                          زيرا يکی از دريچه ها بسته است

                                                     نه مهر فسون نه ماه جادو کرد

                    نفرين به سفر که هر چه کرد او کرد          

   + zary ; ۸:٠۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

 

توی یه دنیای بزرگ

یه دختر کوچولوی تنها بود

تنهای تنها

تو دلش خیلی آرزو داشت اما فقط تو قصه ها شنیده بود که آدما به آرزو هاشون می رسن

دستاش دیگه اون گرمای همیشگی رو نداشت سرد بود سرد سرد درست مثه دلش

انگار غم همه زندگیش رو پو شونده بود

دیگه نه شونه ای بود که سرشو رو اون بزاره و نه دستی که دستای سردشو گرم کنه

دیگه خیلی تنها شده بود

حس می کرد دیگه نباید تو این دنیا بمونه  اون همه دلیل بودنش رو تو وجود اون پسره می دید

حالا که اونو از دست داده بود فکر می کرد باید بره

دیگه موندن و زندگی کردن براش معنی نداشت

بارها لحظه ی مرگشو خواب دیده بود که تا تو قبرستون جسم بی روح خودشو همراهی می کرد

تجسمش از لحظه مرگش این بود که دیگه اون روز شاد

با همه ی کسایی که می شناخت قطع رابطه کرده بود  دیدن اونا عذابش می داد

یه زندگی داشت که بیشتر بوی مرگ می داد

1 سال از عمرش ثانیه هایی داشت که حکم بهترینها رو براش داشت

حالا هم باید همه چیز رو فراموش می کرد

سخت بود اما ممکن

باید تصمیم خودشو می گرفت و بالاخره هم گرفت

باید همه چیز رو فراموش می کرد

هر چیزی که خاطرات اونو براش زنده می کرد رو نابود کرد

با هزار بدبختی بالاخره تونست تا حدودی موفق بشه و به زندگی برگرده

دیگه غروبای دلگیر کسی رو یادش نمی انداخت  دیگه شبا به ستارها نمی گفت که مواظبش باشن

دیگه کسی نبود که بهش بگه دوسش داره….!!

داشت زندگی می کرد فقط زندگی مثه بقیه آدما

از این وضع راضی نبود ولی شکایتی هم نمی کرد

تا اینکه دوباره بر خلاف میلش عاشق شد

ولی به خودش قول داد که دیگه اون اتفاقا تکرار نشه یعنی دیگه زندگیشو اونجوری تحت تاثیر قرار نده

دیگه داشت قشنگی های زندگی رو می دید داشت دوست داشتن رو یه بار دیگه تجربه می کرد

راضی بود ولی یه کم می ترسید

با اینکه به خودش نهیب زده بود که این یکی هم شاید بزاره بره ولی بازم می ترسید

الان دیگه نزدیک 2 سال که  هنوز دوسش داره

هنوز اگه یه 3-2 روز صداشو نشنوه دیوونه می شه

 

 

   + zary ; ۳:٠٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٠ مهر ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

 

خدا جونم خسته شدم !     

از همه آدمات خسته شدم ! 

من همينی ام که هستم با همين ويژگی های اخلاقی و با همين خصوصيات عوض بشو هم نيستم  چرا اين آدمات يه وقتايی اينهمه از آدم انتظار دارن؟                                                                                                                                                                                                                   آخه من که کسی رو غير از تو ندارم که دردمو بهش بگم خودت می دونی هر وقت دلم می گيره فقط با تو حرف می زنم  تو يی که حرفامو ، درد دلامو گوش می دی آخه اگه تو به حرفام گوش ندی ديگه از ديگران چه انتظاری داشته باشم ؟

ديگه کم کم داره پاييز می شه فصلی که دوس دارم ديگه نمی تونم شبا زير آسمونت اشک بريزم و باهات حرف بزنم بعضی وقتا که فکر می کنم می بينم چقد تنهام از همون بچگی وقتی تو تنهاييهام دلم می گرفت و از همه چيز شکايت می کردم  مطمئن بودم که صدامو می شنوی و دونه دونه حرفامو گوش می دی هميشه هم آرامشی بهم می دادي که حتی تو بغل مامان بابام هم نمی تونستم پيداش کنم حالا هم همونم فقط يه خورده بزرگ شدم  هنوزم مثه بچگی هام اون آرامش رو فقط از تو می خوام خدا جونم من هنوزم می شينم و با ستاره های تو    آ سمونت حرف می زنم من هنوزم تو آسمون دنبال ستاره های کم نور می گردم که فقط مال خودم باشن من هنوزم اون ستاره ی کم نور بچگی هامو دارم

خدا جونم من هيچيم عوض نشده هنوزم شبايی که ماه تو آسمونه تختمو جوری می چر خونم که بتونم ماه رو ببينم بعد اينقد باهاش حرف می زنم تا خوابم می بره ( البته نه مثه بچگی هام بلند بلند  الان ديگه تو دلم باهاش حرف ميزنم  می دونم که صدامو می شنوه آخه من يه جوری می گم که بشنوه) هنوزم مثه بچگی هام درخت بيد و چنار رو دوس دارم هنوزم دلم واسه دريا می تپه و عاشق گل مينام هيچيم عوض نشده آخه چطور می تونم خودمو يکی ديگه نشون بدم من همينيم که هستم عوض بشو هم نيستم  .......

   + zary ; ٤:٥٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢ مهر ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

 

غروب سه شنبه خاکستری بود

همه انگار نوک کوه رفته بودن

به خودم هی زدم از اینجا برو!

اما موش خورده شناسنامه من!

عصر چارشنبه من!

                        عصر خوشبختی ما

فصل گندیدن من

                        فصل جون سختی ما

روز پنجشنبه اومد،

مثه سقائک پیر

رو نوکش یه چیکه آب

گفت به من بگیر!بگیر!

جمعه حرف تازه ای برام نداشت .

هر چی بود پیشتر ازینها گفته بود!

   + zary ; ٧:٠۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

 

امشب بين اون همه خاطره فقط دنبال خاطره های با هم بودنمون می گردم يادت هست از پنجم دبستان تا حالا ببين چقد خاطره می شه توش پيدا کرد ... هميشه دوست داشتم حتی تو بدترين شرايط ممکن ! يادت هست !!۳ سال يش اون وقتی که دائم سر مسائل کوچيک تو کلاس حرفمون می شد و دعوامون بالا می گرفت و دست آخر يه چند نفر آشتی مون می دادن اون روزا هيچ وقت فکر نمی کردم يه روز اينقد ازم دور شی يادت !!تو اون دختر مهربون بودی که خوب بلد بود پولاشو چطور  خرج کنه و منم اون دختره لوس که می گفت پول واسه خرج کردنه الان که فکر او روزا رو می کنم خيلی دلم می گيره يادت !!مراسم آبپاشی ... چقد آب می ريختيم  رو همديگه  يادت من همه رو خيس می کردم و خودم در می رفتم يادت!! اون روز منو بردن زير دوش حموم مدرسه يادت هميشه آبزير کاه بودم بهم حق بده بخاطر مدير مدرسه !! اگه از اقوام نبود منم مثه بقيه از کسی ترسی نداشتم می دونی هر وقت فکر می کنم به اون روزا دلم می گيره  اون همه شلوغی و بچه بازی و... يه دفه همه رو بايد بزاری کنار که مثلا خانوم صدات کنن !  يه دفه شدی خانوم ... بزرگ شدی...۱۹ سال... کم نيست ولی... خيلی زود گذشت

حس می کنم هنوز همون دختر بچه ی ۱۰ سالم که عادت داشت راه مدرسه رو تا خونه چند تا بستنی بخوره .. امشب دلم واقعا حواتو کرده انی!!!!!!!! ظهر زنگ زدی گفتی که داری می ری بابام بهم گفت که زنگ زدی خيلی دلم گرفت  حيف شد برا آخرين بار لذت شنيدن صداتو از دست دادم انی......!!!!!!

 

   + zary ; ۳:٥٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

 

   + zary ; ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()